ميخواهم كه آنچه راکه فهمیده ام را از ذهنم بشويد .....بی معرفتی هایی
که دیدم را...بشويد تا ديگر با خود
جدال نكنم............
من تمام فريادها را بر سر خود ميكشم چرا كه ميدانستم كه در اين
وادي عشق و صداقت ويكرنكي مدتهاست كه پر كشيده اند اما با اينهمه تمام
بدبيني ها و نفرتها را به تاريك خانه دل سپردم
ودر گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم و تو...............چه بيرحمانه
اولين تپشهاي قلب عاشقم را در هم كوبيدي ...........
تمام غرورو محبت مرا چه ارزان به هوس وخودخواهيت فروختي... اولين
مهمان تنهايي ام بودي...باورم بودی...
مدتها بود در قايق احساسی كه با هم ساخته بوديم تو به راههاي
دیگر خيره شده بودي من تك و تنها باصداقت وعشق پارو ميزدم دستهايم
زخمي
شده بود ازتنهایی...
فقط بگو به کدامین گناه من سزاوار این بودم؟؟....کدامین گناه؟؟؟؟؟!!
اما هيچ نگفتم
با اين همه .......بهترينم دوستت دارم ........هرگز فراموشت نميكنم
برچسب:
نویسنده: پرهام نوری